گرچه دور بود اما باز هم بویش را می شنید. گویی از او می گریخت ، هرچه تاب بر پیکر خسته اش داد تا او را در آغوش گیرد گویی او بیشتر از او می گریخت. دیگر تابی نداشت آرام شد ، گرچه دور بود اما همچنان بویش را می توانست بشنود....
بوی مرگ از بوی دریا فراتر می رود و شکارچیان را می تاراند تا مرگ را بر ساحل به حال خود رها کنند تا انتظار بکشد...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
... و عظمت در نگاهش خفته بود آن هنگام که الهه ای بر من می نگریست. و من ندانستم، که عظمت از آن نگاه او بود یا در آن چه که می دید.
عظمت مرگ بیش از دریاست، اگر در دیده بگنجد، و بر روی نگاتیو!
گرچه دور بود اما باز هم بویش را می شنید. گویی از او می گریخت ، هرچه تاب بر پیکر خسته اش داد تا او را در آغوش گیرد گویی او بیشتر از او می گریخت. دیگر تابی نداشت آرام شد ، گرچه دور بود اما همچنان بویش را می توانست بشنود....
بوی مرگ از بوی دریا فراتر می رود و شکارچیان را می تاراند تا مرگ را بر ساحل به حال خود رها کنند تا انتظار بکشد...